AhooraAhoora، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

تقدیم به فرشته آسمونیمون

سر سوزن ما

مامانی الان اندازه سر سوزنی به بابا که اینو گفتم ازم پرسید سر سوزن یا سر سنجاق مردم از خنده آخه ببین بابا چقدر ریز بینه و سایز تو چقدر براش مهمه مگه تفاوت اندازه سر سوزن و سر سنجاق چقدر آخه . امروز تاسوعا است با بابا رفتیم خونه عمه زهرا آخه نذری دارن البته من با عمه رویا رفتم تو راه همش رویا داشت می گفت چی بخورم که تو خوشگل شی و چی نخورم منم همش به این فکر می کردم که سال دیگه تو بغلم هستی وقتی می رم اونجا صبح با بابا یکم بحث کردم ولی سعی کردم غصه نخورم که نی نی نازم اذیت نشه . ...
14 آذر 1390

عزیز دل

عزیزکم امروز صبح بابابزرگ اومد دنبالم تا ببرتم آزمایشگاه ببین هنوز نیومده چقدر برای همه مهمی فقط به مامانی گفته بودم که تو وجودم یه هدیه آسمونی است و گفتم به کسی نگه تا 3 ماه بگذره ولی خوب با بابا قرار گذاشته بودیم که فقط به مامان بزرگ ها و بابابزرگها بگیم البته مامانی زحمت کشید و به همه گفت از بس که ذوق زده شده بود نمی دونی همه ذوق دارن عمه هات حتی دایی امیرت همه دارن شادی می کنن خدا کنه تو دل مامان بمونی تا آخرش و منو تنها نزاری خیلی می ترسم از این که ترکم کنی حتی فکرش هم داغونم می کنه جواب آزمایش رو گفتن بعد تاسوعا و عاشورا می دن یعنی من باید تا 4 روز دیگه صبر کنم هر چند که مطمئنم تو آمیخته با وجود منی . ...
12 آذر 1390

سلام فینگیل مامان

سلام مامانی امروز ما فهمیدیم که خدا تو رو به ما هدیه داده . صبح ساعت 7 که داشتم می رفتم سرکار به بیبی چک زل زدم چشمام لوچ شده بود که یه هو دیدم یه خط کمرنگ دیگه هم افتاد دستام داشت می لرزید مامان عین پیرزن ها شده بود گریه ام گرفت آخه فکر نمی کردم خدا به این زودی تو رو به ما بده ، آخه تو حتی یک ماه هم من و بابایی رو منتظر نگذاشتی و ترسیدم که لیاقتت رو نداشته باشم .همیشه دلم می خواست مجید رو سورپرایز کنم و یه جور خاص بهش این خبر رو بدم ولی رفتم سریع بیدارش کردم و بیبی چک رو بهش نشون دادم گفتم ببین من دو تا خط می بینم یا واقعا دو تا خط هست بابایی هم که چشماش رو تازه باز کرده بود گفت آخه من الان چی می تونم ببینم بعد خندید و ...
10 آذر 1390

پسرکم خسته ام

پسرم این روزها خیلی برام سخت می گذره تو شرکت خیلی استرس دارم و کارم زیاده تو این سه سال تا حالا این حجم کاری سابقه نداشته همش دارم حرص می خورم از طرفی می ترسم رو تو تاثیر بد داشته باشه مامانی همش دو هفته دیگه مونده بعدش مرخصی میگیرم و ماه آخر رو تو خونه استراحت می کنم .
15 خرداد 1390

باورم نمی شه 30 هفته است که باهمیم

عشقم امروز وارد ماه هشتم می شیم می گن این ماه ، ماه زیبایی جنین هست سعی کن تو این ماه خوشگل خوشگل بشی . الان وزنت تقریبا یک کیلو و چهارصد هست و دیگه می تونی چشماتو باز و بسته کنی .عزیز دلم سه چهارم بارداری رو گذروندم و فقط مونده 10 هفته واقعا هیجان زده ام تو این چند ماه آرزوم این بود عدد هفته ام به 30 برسه . دیگه با بابا برات روز شمار گذاشتیم 69 روز دیگه میای پیشمون شاید هم 10 یا 15 روز زودتر .
8 خرداد 1390

روز مادر و مظلوم نمایی اهورا خان

امسال اولین باره که تو روز زن علاوه بر زن بودن مادر هم هستم ولی پسملی جونم بدجوری مامانو ترسوندی . امروز سرکار خیلی خیلی مشغول بودم وقتی اومدم خونه تازه فهمیدم که جیگر مامان از صبح اصلا تکون نخورده یا اگر هم خورده من متوجه نشدم یه بستنی خوردم و سریع به پهلو دراز کشیدم هر چقدر هم صبر کردم از تکون شما خبری نبود که نبود . آخه دکتر گفته بود اگه حس کردم که حرکاتت کم شده یه چیز شیرین بخورم و به پهلو دراز بکشم تو نیم ساعت الا یک ساعت باید تکوناتو حس کنم . یک ساعت تمام داشتم گریه می کردم و بهت التماس می کردم که تکون بخوری ولی انگار نه انگار آخر سر از بس گریه کردم خوابم برد اما وقتی بیدار شدم آخر شب بدجور تلافی کردی و انقدر محکم تکون ...
23 ارديبهشت 1390

سونوگرافی هفته 27

سلام 911 گرمی مامان .امروز رفتم سونوگرافی بابا و مامان معصوم هم بودن خیلی بزرگ تر شده بودی کلی کیف کردم . قربون صورت گردت برم من که دو تا دستات دو طرف سرت بود و با چشمای بسته و کشیده خواب بودی عشق من پس کی میای تو بغلم من می گم شکل بابایی ولی خانواده بابا که عکس سونوگرافیتو دیدن می گن شبیه منی هر شکلی که باشی من عاشقتم . مامان طاهره تا عکستو می بینه کلی قربون صدقه ات می ره بابا محمود هم می گه شبیه بچه گربه ای یعنی عین پیشی ملوسی البته دایی امیر می گه آدم  از این عکسه می ترسه . راستی وضعیتت هم بریچ بود یعنی سرت بالا است و پاهات پایینه کاش تا دو ماه دیگه بچرخی تا بتونم از راه طبیعی که حقته به دنیا بیارمت البته یکم می ترسم . این صور...
17 ارديبهشت 1390